جامانده

جامانده

سلانه سلانه در بلوار کشاورز قدم می‌زدم که گم شدم درست روبروی بانک پارسیان من چند سالگی‌ام را روی نیمکت‌های پارک ساعی جا گذاشتم روی صندلی‌های سینما و در صف انتظار اتوبوس و آرزوهایم را به زنکی سپردم که خنده‌هایش

قیمت

قیمت

زیر درخت کنار مسجد نشسته  بودم و خواهر و برادرهایم در حیاط مسجد بازی میکردند و دور هم میدویدند مانده بودم چطور بدون اینکه غذایی خورده باشیم نیروی راه رفتن دارند سه روز بود که هیچ غذای حسابی نخورده بودیم

ابهام

ابهام

یک ماهی می‌شدکه پاییز آمده و خود را مهمان شهرمان کرده بود  سر و صدای بیرون ازخانه بیدارم کرد و در رختخواب غلت میخوردم برخاستم و از تراس کوچه را نگاه کردم پیرزن همسایه که  زنی متمول و تنها بود

تقدیر

عکس کهنه و پوسیده را درنور گرفت ورق کاهی جلوی چشمانش به رقص آمده بود تکانهای شدید دستش هوا را شکاف میداد انگار لرزش مچ به همه دست و بدنش سرایت کرده بود دستش را روی میز گذاشت عکس کاهی

اعدام

بی‌رمق بود هر لحظه به خودش نهیب می‌زد بس کن پسر ، خودتو نباز اما انگار نمی‌توانست قدم از قدم بردارد دمپایی‌های کهنه قهوه ای به  پایش بزرگ می‌زد و بلوز و شلوار طوسی  گلدارش به تنش زار می‌زد همیشه

مادربزرگ

مادربزرگ

به دسرهایش مشهور بود و به عشقش به سیاهی قرمه سبزی این خورش را با رنگ دیگری دوست نداشت ، همیشه خورشت را از شب قبل بار می‌گذاشت انهم روی چراغ والر و خورشت آرام آرام یک شبانه روز می‌پخت

پرواز

پرواز

درست در لحظه ای که داشتم عکس می‌گرفتم بمب منفجر شد  عکس چاپ شد حتی روزنامه‌ها هم آنرا چاپ کردند . نمی‌دانم چه چیز قشنگ و خاصی در این عکس بود  هیچ وقت عکس را نگاه نکردم و هیچ وقت

آشنا

آشنا

در دلم گفتم چقدر آشناست  صورتش را با چادر پوشانده بود و خیلی حرف نمی‌زد از دماغی که از چادر بیرون بود حس کردم قبلا او را دیده ام، اما کجا نمی‌دانم .اندام ترکه ای و نازکش را زیر چادر